
هیچگاه احساسات کسی رو دست کم نگیرید
چون هرگز نمی دانید
برای اینکه آن را به شما ابراز کند
چقدر شجاعت به خرج داده است.
.

شیشـہ ـے عَطـر ِ بهـار
لب ِ دیـوار شِکست
و هـوا پـر شـده از بـوـے خدا ؛
چـہ دعـایـے کنمـت بهتـر از این
” خدا در همـہ جا ، بـاز کنـارت بـاشـد”
با یک شکلات شروع شد .
من یک شکلات گذاشتم توی دستش .
او یک شکلات گذاشت توی دستم .
من بچه بودم . او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد .
دید که مرا میشناسد .
خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ »
گفتم : «دوست دوست »
گفت : « تا کجا؟»
گفتم : دوستی که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! »
خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
او یک شکلات گذاشت توی دستم .
من بچه بودم . او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد .
دید که مرا میشناسد .
خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ »
گفتم : «دوست دوست »
گفت : « تا کجا؟»
گفتم : دوستی که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! »
خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !»
موضوعات مرتبط: حرفهایی هست برای گفتن
تاريخ : یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 11:8 | نویسنده : shabnam |












