تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.
فصلی تازه در راه است
دست در دست هم
یک برگ سرخ
ورق میخورد.
عشق واقعی
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب میراندند.
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: “یواشتر برو من میترسم” مرد جوان:
نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “
خواهش میکنم، من خیلی میترسم.” مردجوان:
“خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان:
“دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟”
مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان:
“خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان:
“باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری،
آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.”
نام من عشق است
شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگم
که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم
مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو میبا مست و هشیار یکرنگم
شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم
“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
موضوعات مرتبط: عشق یعنی چه؟







