![]()
![]()
![]()
![]()
در دوردست دور
در شهر سوت وکور
آنجا که باغ عاطفه آتش گرفته بود
آنجا که باد قحطی انسان وزیده بود
مردی نشسته بود تنها و خسته جان
گم کرده کاروان
تنها تر از درخت تک افتاده ی کویر
به لب سرود سرد وغم افزای انتظار
در دل،هزار حسرت دیرینه یادگار
بر دوش بار یار
این سو نگاه کرد آن سو نگاه کرد
چیزی ندید وگفت:اینجا نه جای ماست
کو جای پای یار ؟؟
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
موضوعات مرتبط: شعر رمانتیک
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ | 9:51 | نویسنده : shabnam |







