گفتمش بی تو دلم میگیرد
گفت با خاطره هاخلوت کن
گفتمش خنده به لب میمیرد
گفت با خون جگر عادت کن
گفتمش با که دلم خوش گردد
گفت غم را به دلت دعوت کن
گفتمش راز دلم راچه کنم؟
گفت با سنگ دلم صحبت کن...
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را...
موضوعات مرتبط: شعر رمانتیک
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ | 9:39 | نویسنده : shabnam |






