
در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که
گذشت فکر میکنم...
روزهایی که به سرعت رفت و به خاطره تبدیل شد...
دیگه هیچ دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم...
دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده...
به خودم می گم چگونه دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم...
یکی یکی برگه هاشو ورق می زنم هر چه بیشتر به انتهایش
نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شود ...
نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم...
حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره ...
شاید باز دلتنگ شدم...
دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می دهد و در
جواب با سکوت بدرقه ام می کند...
چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش
پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...
دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده...
دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه...
از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش
دیگران باشم...
سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم
و به خاطرات این چند سال فکر می کنم ...
خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام
طلوع اولین ستاره شب رو می بینم
خیلی دلگیر از زمین و زمان در گوشش زمزمه
می کنم کیست که همراز من باشد...؟؟!!
موضوعات مرتبط: دلتنگیهایم





