مي خواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد تنم خسته و روحم رنجور گشته ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پاهايم مرا ياري نمي كنند مانند پرنده اي در قفس زنداني گشته ام از اين همه تكرار خسته شده ام چقدر دلم مي خواهد طعم واقعي زندگي را بچشم چقدر دلم مي خواهد مثل قديم كلمه دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فراموشي سپرده شده است و جايش را تحقير گرفته است.
موضوعات مرتبط: دلم گرفته خدا
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم كه مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم.
موضوعات مرتبط: دلم گرفته خدا
تاريخ : یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ | 10:36 | نویسنده : shabnam |





